الشيخ عزيز الله عطاردي (مترجم: عطائى)
107
مسند الإمام العسكري (ع) (مسند امام عسكرى ع) (فارسى)
طلوع فجر شد و بيمناك شدم او را به سينهام چسباندم و نام خدا را بر او بردم ، پس ابومحمّد عليه السلام فرياد زد و فرمود : « إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ » را بر او بخوان ! پس شروع كردم به خواندن اين سوره بر وى ، و گفتم : چه حالى دارى ؟ گفت : آنچه مولايم فرموده بود بر من ظاهر شد ! من پس از شنيدن سخن وى همچنان به خواندن سوره مباركه ادامه دادم ، جنين هم از شكم مادرش با من همراهى مىكرد و بمانند من مىخواند و بر من سلام داد . حكيمه مىگويد : من از شنيدن صداى وى ترسيدم ، ابومحمّد عليه السلام مرا صدا زد و فرمود : « از كار خداى عزّوجلّ تعجّب نكن كه او ما را در خردسالى به حكمت خود گويا مىسازد و ما را در بزرگى حجّت خود بر روى زمين قرار مىدهد . » . هنوز سخنان امام تمام نشده بود كه نرجس از جلوى چشم من غايب شد و او را نديدم گويى كه بين من و او پردهاى زدهاند ، پس خدمت ابومحمّد عليه السلام دويدم در حالى كه فرياد مىكشيدم ! فرمود : « عمّه ! برگرد او را در جاى خودش خواهى يافت ! » حكيمه مىگويد : برگشتم ، طولى نكشيد كه پردهء بين من و او به يك سو رفت ، ناگهان او را ديدم با اثرى از نور كه چشم را خيره مىكرد و بناگه ديدم آن كودك به رو در حال سجده روى زانوها و انگشتانِ سبابهاش را به طرف آسمان بلند كرده و مىگفت : « گواهى مىدهم كه خدايى ( جز خداى يكتاى بىهمتا ) نيست و اينكه جدّم محمّد صلى الله عليه و آله و سلم فرستادهء خداست و پدرم اميرالمؤمنين عليه السلام مىباشد ، سپس يكايك امامان را شمرد تا به خودش رسيد . سپس گفت : « خداوندا ! وعدهء نصرتى كه به من دادهاى وفا كن و امر امامت مرا تمام كن و مرا ثابت قدم بدار و به وسيلهء من زمين را